چشم روی آرزوم همیشه بست و ... پشت سر پنجرمون رها شد....
اونی که می خواستم مثل اشک چکید و ... تو طول راه باز یکی و دید و
به آرزوش انگار دیگه رسید و ... به خاطر هیچی ازم جدا شد....

یادت میاد گفتی چشات خورشیدو یادم میاره
حالا که خورشید چشام غروبو مهمون میکنه واسه آسمون عشقت مهتاب
نمیخوای؟!![]()
....
یادته وقتی داشتی میرفتی قلبمو بطرفت دراز کردمو گفتم:
می خوای چیزیرو که مال خودته جا بزاری؟!
و تو بی اعتنا از کنارم گذشتیو رفتی . حالا که برگشتیو میگی بشیمونی
قلب من خاطراتی رو که از تو برام مونده به طرفت دراز میکنه:
(( می خوای چیزیرو که مال خودته جا بزاری؟!))![]()
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفتی آسمون تر شد
گریه ی ابر ها بد تر شد
گلها پژمردن وای گلها مردن بی خبر مونده از همه رونده
شاخه هاشون زیر پا خم شد قاصدک خبر نیاورده
ابرها باریدن، دل ها پوسیدن وقتی رفتی باز هوا بد شد
قفس قناری تنگ تر شد روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفتی باز هوا بد شد وقتی رفتی آسمون تر شد
روزگار از بدی بدتر شد گریه ی ابر ها بد تر شد
وقتی رفتی آسمون تر شد دیگه بر گرد یار، دیگه بس کن ناز
گریه ی ابر ها بد تر شد دل من از غصه داغون شد
این دلم مرده دستم و خونده بی تو من خستم، در ها رو بستم
صبح تا شب بهونه آورده همه جا واسم یه زندون شد
قلبم محکوم شدبه شکستن غرورم محکوم شد به خرد شدن احساسم محکوم شد به بازی گرفته شدن دلم محکوم شد به تیره شدن چشمانم محکوم شد به باریدن .با این همه محکومیت برگشتم که باز در کنارت به آرامش برسم اینو ازم دریغ نکن میدونم تو دل بزرگی داری میدونم که قلبتو شکستم ولی هیچ وقت لبه های تیزش دست منونبرید همه این چیزارو میدونم بزار در عشق تو تولد دوباره داشته باشم کمک کن

همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهی به پشت سرت کن
شاید کسی در پی تو می دود
و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند
...!
هیچ وقت او را ندیده ای

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولی حيف
تو رفتی و ديگر اثر از چلچله ای نيست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نيست
زندگی چیست جز درد کشیدن 
زندگی چیست جز محنت کشیدن
زندگی چیست جز راهی بی پایان
من در این راه نیاز به همسفری داشته ام 
من در این راه نیاز به مرکبی داشته ام
من در این را ه بی حضورت دچار تشویش گشته ام
عشق چیست که ادم را فنا سازد در آخر
عشق چیستکه آدم را رسوا سازد در آخر
عشق چیست که باعث شد به خاطرت زندگی را ببازم
ای کاش هیچ گاه نگاهم در دید گاه زیبایت نمی تابید
ای کاش هیچ وقت آوایت در گوشهایم نجوایی نمیکرد
وای کاش هیچ گاه تنم مزه شیرین آن مخمل را نمی چشید
من در وادی تو دیوانه گشته ام
من در حصار عشق تو مجنون زمانه گشته ام 
من در گرمای مهر تواز خود بی خود گشته ام
